تبليغاتX
Avaye Dour آوای دور
شاید شغل کسی که در ارکستر،تنها کار او ضربه زدن به ساز مثلث است، نامی نداشته باشد


به سانِ گرد و غبارم اسیرِ حیرانی -- ببار ابرِ بهاری بگو «که می‌مانی..»



+ Posted in چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391; 2:20 AM   by: Mehdi  | 


این «ایمان» رو آدم زمانی می‌فهمه که به بودن کسی نیازمند می‌شه که خودش و دیدگاهشو قبول داشته باشه؛ نه لزوما موافقت و هم‌سویی داشته باشه، البته

زندگی در بود و در نبود چنین افرادی اساسا دو چیزه 

---

نظری کن که به جان آمدم از دل‌تنگی  ---  گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

فخر‌الدین عراقی

---

عنوان از حضرت سعدی

 

+ Posted in دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391; 4:35 PM   by: Mehdi  | 

[بنویس!]

مدادم کند شده

تراشم ندارم

---

بیا تو بنویس

از هرچی دلت خواست

خوب و بدشم بی‌خیال.

فقط بنویس

[..]

بنویس

هیچ وقت دور و دیر نیست،

 

بنویس: «هیچ وقت دور و دیر نیست»

[..]

 

---

[...]

اصن می‌خوای از مورچه‌ها بنویس که قراره برن

یعنی مجبورن

بس که بودن

بارشونو بقچه کردن و آماده‌ن!

فردا سم‌پاشیه

 

---

بنویس!

چه فرقی می‌کنه؟!

بنویس «چه فرقی می‌کنه؟»

[چه فرقی می‌کنه؟؟]

آفرین!

بنویس «هیچ فرقی نمی‌کنه!»

[..]

..؟

[..]

عب نداره

من می‌نویسم

 

---

ریحونام سر از خاک درآوردن و سر صبی تو چشای نیمه بازم بروبر زل زدن

«سلام!»

اینو من گفتم

[خب اونا چی گفتن؟]

اونا؟

اونام «سلام!»

هیچ فرقی نمی‌کنه

گفتم که

 

---

بیا بنویس. مهم نیس چی باشه

بنویس.

[باشه! می‌نویسم که امروز حوصله ندارم.

یعنی اگه قرار بود بنویسم این‌جوری شروع می‌کردم]

با چی؟

[که خسته‌م. یعنی خسته کننده شده‌م]

خب..

آدم

آدم گاهی خسته می‌شه،

از خودش..

خودشو از کولش در میاره

آویزون می‌کنه یه گوشه به چوب‌رخت

یه روز، دو روز

چه فرقی می‌کنه دور و دیرش؟

کت و کولش که دوباره جون گرفت

دوباره یا علی از تو مدد

---

بیا بنویس

 


----------------------


اگر آن‌که رفت،
خاطره اش را می‌بُرد
فرهاد سنگ نمی‌سُفت
مجنون آشفته نمی‌خُفت
حافظ شعر نمی‌گفت


قدسی قاضی نور


+ Posted in پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391; 2:35 PM   by: Mehdi  | 

- خُلاصـــ ..
- نه نه! خلاصه‌ش نکن
خلاصه خسته‌س
خلاصه خورده

خلاصه‌ش نکن


----

*یه‌چی مث واج‌آرایی

----

بابا ما این‌همه ساده‌سازی کردیم داستانو که مسئله رو بتونیم یه‌کم حل کنیم. نه این‌که ماجرا رو عوض کنیم. حالا اگه تونستی این 10 رو که با 1 عوض کرده بودی، برگردونی سرجاشو بفهمی چی به چی می‌شه!

----

+

خلاصه بویِ پایان،

بویِ خداحافظی می‌ده

خلاصه نکن

+ Posted in سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391; 2:25 PM   by: Mehdi  | 


بمان و نرو دو چیزند

درست همان‌گونه که بیا و برو

--

بیش‌تر مانده‎ایم تا این‌که نرفته باشیم

و آمده‌ایم، تا این که رفته باشیم

 

و اگر جز این باشد

دست‌کم روزی بوده که این‌گونه می‌خواسته‌ایم

 

---

اینم یه‌هو یادم افتاد و به گمونم از ناظم حکمته.

 

به من گفت بيا. به من گفت بمان. به من گفت بخند. به من گفت بمير
آمدم؛

ماندم؛

خنديدم؛

مُردم.


--

فریدون پوررضا درگذشت

خبر به همین سادگی اما بس تلخ بود. با مرگش، بخش بزرگی از کودکی که هیچ، بخش بزرگی از همه دوران زندگی ما به خاطره پیوست. آوای آشنایی که غریبانه گیلان رو زمزمه می‌کرد و بی‌گمان، بخشی از شناسنامه گیلان بود.

و تلخ‌تر که چیزی برای گفتن جز این نداریم که یادش گرامی.         . غریبانه بغض می‌شویم که دوباره آسمانِِ دیل پرابو. سیه ابرانِ جیر مهتاب کورابو. ستاره دونه‌دونه رو بیگیته. عجب امشب بساطِ غم جورابو

 

+ Posted in چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391; 2:18 AM   by: Mehdi  | 

دچار خودخوانی شده‌م و این، تنها تلاشیه بلکه این نفس‌ها، حرف بشن و پایانی بشن بر این چند صباح که چندان با کسم سر گفت و شنودی نبود

---

شما را و حافظ خواندن

+ Posted in جمعه هجدهم فروردین 1391; 3:37 AM   by: Mehdi 

 

با هر کدام از این ده‌ها سرباز

یک گام تنها بیش‌تر نمی‌توان برداشت

 

کیش نخواهم شد

مات هم؛

وقتی که شاهی نیست.

 

 

پشتِ این همه

راهی به پیش نیست

و این همه یعنی

وزیری که نیستیم

چیزی که نیستیم

--- 

پیش می‌برم این ده‌ها را

تا آخر خط

و در مقابل

شاهی خواهم خواست

 

 

شاهی بایست

راهی بایست

تا چیزی شد

پیش رفت

 ---

بی‌ترس و تهدید

بی‌شک و تردید

آّب از آب تکان نخواهد خورد


 ---

شاهی بایست

 

+ Posted in شنبه دوازدهم فروردین 1391; 6:54 PM   by: Mehdi  |